
ضد غزل
دل غافل! چون به زندان خودی،
سود جویی عبث از داد و هوار.
دلبری داشته ام مردم دار:
زیرک و خوش سخن و شیرین کار.
در همه کار چو ژانوس دوروی:
گویی از دیو و پری ش اصل تبار.
جان او زشت و تن او زیبا؛
راستش هیچ و دروغش بسیار.
نیمه ای نوش و دگر نیم اش نیش:
عین زنبور عسل، در همه کار.
یک در اندیشه و دیگر به زبان؛
یک به گفتار و دگر در کردار.
خوش خط و خال ولی زهر آگین:
ندهد بار دلم گویم: مار.
خیره در خویش، درآینه و، آب؛
عاشق چهره ی خود نرگس وار.
خیمه شب باز ولی خوش برخورد:
خلق بازیچه ی آن طرفه نگار.
پر خطر تر نگه اش از هرویین؛
پُر کشش تر حرکاتش ز قمار.
همه بازنده ی هر بازی ی او:
چه به خلوت، چه به کوی و بازار.
بازپرسی که دلم چون بربود؟!
مده آزارم و تنهام گذار.
می شدی کاش تو هم فتنه ی او:
تا بر آورد- چو ز من- از تو دمار.
بیست و پنجم مه۲۰۰۷- بیدر کجای لندن